[عمومي , ]
آخیش ازین وبلاگ فرار كنم دیگه آخه بین وبلاگای دوستا و آشناها خیلی زشت دیده می شد مال اونا خوب بود ولی مال من نه پس گفتم من هم یه وبلاگی درس كنم كه خوب باشه اینم آدرس جدیدم اگه خواستین نه حتما سر بزنین http://papatya666.co.sr
نوشته شده توسط reza در چهارشنبه 26 بهمن 1384و ساعت 06:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومي , ]
سئوگیلی له ر گونو(فارسیشو نمی دونم) رو تبریك می گم و آرزو می كنم قلبتون همیشه با نورعشق لبریز بشه. اینو هم به مناسبت این روز از مایكل ترجمه كردم كه اشكالایی فكر كنم داره مخصوصا اولاش ولی باید اول آهنگشو گوش كنین. تو زندگی من هستی . یكوقتی یكسره تنها توی دنیای بیگانه ها گم شده بودم هیچ كس برای اعتماد كردن به خودم ، من تنها بودم تو ناگهانی ظاهر شدی این قبلا ابری بود ولی الان واضحه تو ترسرو دور كردی تو منو به زندگی برگردوندی . تو خورشید هستی تو منو روشن كردی یا بیشتر شبیه ستاره ها كه تو شب برق می زنن تو ماه هستی كه توی قلب من تابیدی تو روز و شب من و دنیای من تو زندگی من هستی . الان من هر روز با لبخندی روی صورتم از خواب پا میشم دیگه اشكی و رنجی نیست چون تو منو دوست داری تو به من كمك كردی بفهمم كه عشق جواب همه چیز منه و من مرد بهتری هستم تو به من آموختی با قسمت كردن زندگی . تو به من نیرو دادی وقتی كه قوی نبودم تو به من امید دادی وقتی كه همه ی امیدمو از دست داده بود تو چشامو باز كردی وقتی كه نمی تونستم ببینم عشق همیشه اینجا برای من منتظره . تو خورشید هستی تو منو روشن كردی یا بیشتر شبیه ستاره ها كه تو شب برق می زنن تو ماه هستی كه توی قلب من تابیدی تو روز و شب من و دنیای من تو زندگی من هستی كاشكه وقت بیشتری داشتم و این مطلبو خیلی پربارتر می كردم ولی حیف
نوشته شده توسط reza در سه شنبه 25 بهمن 1384و ساعت 04:02 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 25 بهمن 1384 و ساعت 04:02 ق.ظ
()
نظر
[عمومي , ]
زندگی چیز خیلی جالبیه.زندگی نه چیز خوبیه و نه چیز بدی و دنیا كه قلب نداره محبت كنه یا دشمنی كنه و ما بگیم خوبه یا نه. ما انسان ها هم موجوداتی هستیم توی این دنیا كه داریم مثل سایر موجودات زندگی می كنیم . من كه فكر می كنم همه ی حركات ما در جهت بهتر زندگی كردنه چون میل به زندگی تو همه ی آدما وجود داره ولی به سر آدما یه بلاهایی هم می یاد كه یكم افسردش می كنه مثلا دیروز من یكم افسرده شده بودم یعنی دیروز كه نه دو سه روز پیش و داشتم چرت و پرت می گفتم آخه اعصابم خورد شده بود و نتونسته بودم درسامو خوب بخونم پس با یكی از خودكشی حرف زدم كه قبلا فكر نكنم به هیشكی اینطوری گفته باشم ولی خوب بود كه احساسایی كه بهم دست داده بودو و چیزایی كه باعث می شد احساس پوچی كنمو گفتم ولی جدا هم فكر كنم خیلی بیش از اونی كه حس می كردم گفتم آخه من اونوقت هیچ حس خودكشیی نداشتم و بر عكس داشتم كیف می كردم و داشتم از قبلا حرف می زدم اما وقتی اولین جمله رو گفتم حالم خراب شد و جمله های دیگه رو از روی احساس گفتم ولی وقتی جوابشو شنیدم والله شرم كردم و خجالت كشیدم و 10 بار خواستم حرفمو پس بگیرم و به اشتباهم پی بردم ودیگه هم خودكشی رو از گزینه هام حذف می كنم و هیچ حرفی هم ازش نمی زنم هر كی هم دوست داره خودكشی كنه هر چه زودتر اینكارو بكنه الان هم دارم یه جوری خودمو توجیه می كنم. من كه همیشه تو وبلاگم از زندگی حرف می زدم چرا دیروز اونطوری بود مو نمی دونم اما جدا هم دیروز اصلا باور نمی كردم كه من مگه خودكشی می كنم ولی هر چی بود برای یه لحظه با جوی كه گرفته بود منو راس می گفتم و این اولین بار نبود كه بعضی چیزا افسردم كرده بود و می دونم كه اگه به اینا فكر نمی كردم نمی شدم ولی این احساسا از اولای ترم دوم شروع شده بود چون معلمامو ن تو كلاس وقتی از آینده حرف می زنن می گن كه خیلی سخته و می بینم كه حتما باید درسامو خوب بخونم ولی وقتی میام درسارو بخونم می بینم خیلی عقبم واسه این هم نا امید می شم اما ولش من تو اینجا قول می دم كه درسامو با همه توانم جبران می كنم ولی تو ادامه ی بحثمون اصلا هم احساس پوچی نمی كردم و داشتم می فهمیدم همه ی اینا احساسای چرتیه و از بی كاری و تنبلییه و بهتر اینه كه به اینا فكر نكنی و جدا هم من تا ترم دوم اصلا به خودكشی فكر نمی كردم و یعنی به ذهنم نمی اومد و خیلی راحت بودم ولی از وقتی به خودم اجازه ی فكر كردن دادم اعصابم خورده الان هم ازش تشكرمی كنم كه منو آدم كرد ( : البته بگم كه درد دلم گرفته بود وگرنه از خودكشی هیچ وقت نمی گم (من آدم بدی نیستما (: ) و این فكرم یه ماه بود به ذهنم اومده بود و الان برای همیشه می خوام كنارش بذارم . اصلا من چطور می خوام ابرمرد بشم آخه ابر مرد وقتی می میره می گه زندگی یعنی این بود؟ پس یه بار دیگه ولی جدا هم اگه مثل ابر مرد باشم هیچ حس پوچیی نمی كنم والانم می خوام اعتراف كنم من زندگیرو دوست دارم ولی شب منو جو گرفته بود دیگه.الن هم دارم می رم درسامو بخونم و به خودم قول دادم كه به جای كارای بی خودی درسمو بخونم.و به آینده ای خیلی زیبا فكر كنم.
نوشته شده توسط reza در شنبه 22 بهمن 1384و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومي , ]
امروز می سم راهیه مشهد شد و الان تو اتوبوسه و داره روی چن تا لاستیك به طرف مشهد قل می خوره در عین حال فاصله این اتوبوس ازینجا هر قدر كه زیاد می شه می سم به مشهد نزدیكتر میشه و قیافه ی آدما و زبونشون عوض می شه ولی چون می سم زبون و قیافش با فاصله عوض نمی شه پس می فهمیم كه اون داره به طرف یه قوم دیگه حركت می كنه و باید اونجا احساس غربت بكنه كه می كنه ولی اونجا تو مشهد از قوم خودش هم وجود دارن و قراره بره توی اونا یعنی خونه ی پدر بزرگش و پیش داییا و خاله هاش كه اونا هم تو مشهدن ولی اینبار فاصله نه بلكه خودشون نشانه های قومشونو از دست دادن قومشون كه تن و روح خودشون و اجدادشون اون قومو تشكیل داده و ریششون ازونجاس ولی اونا دارن به یه زبون دیگه حرف میزنن و به قوم خودشون جك می گن و می خندن!!!!!!!!!!!!!! این بزرگترین ننگه و شاید اینا تاثیر اینه كه اون قومی كه توشونن به حد كافی اونارو از خودشون بی زار كرده و باعث شده خونه ی خودشونو ول كنن و خونه ی همسایرو و پدر مادرای اونارو به جای پدر مادرای خودشون انتخاب كنن و خودشونو به جای فرزندای اونا جا بزنن شاید این تو هیچ كجای دنیا دیده نشده باشه كه یه ملت به خودش جك بگه ولی این موقعی دیده می شه كه ملتو اغفال كرده و خوابونده باشن و اینكارو هیچ كس انجام نمی ده به جز دشمنای كثیف كه اونا هم نیستن جز شوونیستای فارس كه با در دست گرفتن قدرت در طول سالیان دراز ملت رو خوابوندن و اینكارو هم با تحریف تاریخ اون ملت و آموختن تاریخ خودشون به جای تاریخ اون ملت و آموختن زبون خودشون به جای زبون اون ملت و با كشتن آدمایی كه نمی خواستن اینكارا بشه و با تحقیر اون ملت و با سوزوندن كتابای اون ملت (از وحشیانه ترین كارا)با تغییر دادن اسم شهرا و روستاهای اون ملت و بلاهای بسیاری كه سرمون در آوردن و اینجا جاش نیست كه بگم كردن ولی ملت ما اینطور نمی مونه و اینشالله در آینده ای نچندان دور همه از خواب بیدار می شن شعور ملی بهشون بر میگرده و اونوقته كه نمی شه ملت مارو نگه داشت به نظر من وطن یعنی تمام هستی و داراییم یعنی جایی كه من و پدرا ومادرامو بزرگ كرده و پدر و مادرام هم اونو بزرگ كردن و روح و جسمشون تو جای جای وطنه. وطن یعنی هویتم یعنی جایی كه اسمش همیشه پیش اسم من میاد و سربلندم می كنه كه برام به عنوان یه شناسنامس و یا یه چیزی كه بیگانه ها منو از روی اون میشناسن وطن یعنی آذربایجانم كه جونم قربونش بشه عشق به وطن درون من داره روز به روز بیشتر می شه و همینطور حس نفرت از دشمنای وطنم كه دارن هویتمون و تاریخ و زبون و خیلی چیزای دیگمونو از بین می برن و از ما می گیرن یعنی از سگای كثیفی كه همتون می شناسینشون .اونا مارو از شناخت عمیقمون به هویت و اصالت اجدادیمون تو زمینه های مختلف فرهنگی ، سیاسی تاریخی و.. كه دلو برای عشق ورزی به وطن آماده می كنه محروم كردن.اصلا ولش من كه اینارو می گم هیچ تاثیری برای كسی نمی ذاره به جز افرادی كه ازینا و تاریخ و هویتشون و ملتشون خبر دارن ولی من اصلا نمی خواستم چنین چیزی بنویسم و چون موضوع خودش رفت به اون سمت منوهم جو گرفت و نوشتم ولی بگم كه قصد توهین به هیچ كسی به غیر از دشمن نداشتم.خلاصه می سم الان داره به طرف مشهد حركت می كنه و من هم بازم توی این اتاق محبوسم.
نوشته شده توسط reza در شنبه 22 بهمن 1384و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومي , ]
من هم یه هفته یا بیشتره فك كنم تو كف آهنگای جدید تئو بودم و چن بار هم به بهترین امپیتیری فروشای شهر سر زدم و فهمیدم هنوز طول می كشه بهشون برسه چون خیلی تازس و همینطوری تو كف بودم پس یه سیدیه امپیتیریه دیگه گرفتم كه توش از گروهای جدید راكه ترك و چنتا خواننده ی متال زدم ولی خیلی هم حال نكردم چون حوصلم هم نكشید بهشون گوش كنم و ببینم چطورن ولی تو سیدی گفته بودم چنتا هم از آهنگای جدید یعنی قدیمیه كراچو بزنه كه من حوصله نكرده بودم برم بگیرمشون گرفتم كه خیلی خیلی بهم حال دادن و خوب احساساتی شدم و جو كراچ منو گرفت و رفتم اینترنت كه یه آهنگ دیگه از كراچو كه نداشتم ولی یه تیكشو شنیده بودم و حال كرده بودمو بزنم كه وقتی اسمشو نوشتم تو اون لحظه نمی دونم چرا منصرف شدم از داونلودش اما فكر كنم به خاطر این بود كه می ترسیدم كارتم تموم شه خلاصه گفتم متن ترانشو بزنم و چون آهنگش یادم بود و یكم لحن خوندنش یادم بود گفتم با متنش حال كنم كه خیلی هم حال كردم و خیلی احساساتی شدم و جو منو گرفت و ترجمش كردم كه بعضی جاهاشو خوب نفهمیدم یعنی چی و اعصابم یكم خورد شد این هم ترجمم بود. برای خندیدن آفریده شده تو اون چشایی كه برای خندیدن آفریده شده اشك چرا؟ تو قلبایی كه برای دوست داشتن آفریده شده چرا پوچی؟ اگه دوسداشتنو بلد نیستی دیگه به چشام نگا نكن. اگه می خوای خوشحال باشی. حرفامو باور كن. نه نه نگو دروغه به واقعیتی كه بهش می گن عشق عشق تلخه و واقعیت تلخه به هم شباهت دارن خلاصه نمی دونم فرداش بود یا همون روز كه گفتم من باید این آهنگو داونلود كنم و رفتم اینتر كه داونلودش كنم پس تو گوگل اسم ترانرو نوشتم و دنبالش گشتم و تو چنتا لینك كلیك كردم و توشون پیداش نكردم پس یه سایت امپیتیری ترك یادم اومد كه فكر كردم حتما باید تو اون باشه پس زدم به اون كه تو اولین صفحش یه چیزی منو جذب كرد و كراچ یادم رفت و اونم این بود كه اگه آهنگای جدبد تئورو می خواین اینجا كلیك كنید و گفتم من هم چه خنگم چرا اینكارو قبلا نكرده بودم و زود كلیك كردم و همه ی ده تا آهنگشو زدم البته كیفیتشون كمه ولی اونروز تو پوست خودم نمی گنجیدم درس هم داشتم ولی گفتم درس كیلویی چند؟ و هر آهنگی كه زده می شد و پخش می شد مخصوصا اون غمگیناش عقلمو از سرم می پروند و دلم نمی دونم چرا خیلی می گرفت .پس همشو زدم و محو گوش كردنشون شدم یكی از یكی بهتر بودن .از اون موقع تا الان هم فكر كنم 30 ساعت گذشته كه من هنوزم دارم حال می كنم . چن ساعت قبل هم خواستم ترجمشون كنم ولی صد رحمت به كراچ اینا بیشتر اعصابمو خورد كردن اما ایول تو این آلبوم تئو خیلی از آهنگاش عاشقونس!!! و وقتی ترانه با آهنگ قاطی می شه دیگه آدمو از خود بیخود می كنه. این ترجمه ی یكی از اوناییه كه ترجمه كردم و اعصابم خورد شد چون بعضی جاهاش معنی نمیده ولی گفتم بذار بندازمش. تیكه های عشق خودتو یواش یواش به من نزدبك كن به درونت بگبر به عمقت نگهدار و به طوفانت ملحق كن دروغ نگو به چشام نگا كن ممكن نیست تموم شده باشه جیباتو بگرد شاید تكه های عشق یكم مونده باشه روی طناب راه می رم و در حالی كه توری ندارم(اینجاشو كه اصلا نفهمیدم چیه ولی یه دوسته ترك دارم شاید بهش بگم ترجمه كنه) درونم خیلی تاریكه باور كن خیلی سعی كردم تا ابن دنیای بی قلبو بتونم دوست داشته باشم چی دارم انگار غیر از تو بیا برای آخرین بار جیباتو بگرد شاید تكه های عشق یكم مونده باشه این تیكشم یه زن می خونه كه اولش فكر كردم وگاس : اگه قرار از سیر شدن با تیكه های عشق باشه تنهایی تو این زندگی گرسنه می مونم اگه چیزی برای قسمت كردن دیگه نباشه بین مرد و زن
نوشته شده توسط reza در چهارشنبه 5 بهمن 1384و ساعت 06:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومي , ]
الان خیلی خستم امروز توی برفا زیاد راه رفتم پاهام خسته شده و برای رفعه این خستگی و خلاصی از اینقد راه رفتن و خسته شدن به فكر خودكشی افتادم. اعصابم خورده واسه این هم به خودم اجازه ی فكر كردن به خودكشیو دادم و هر چی بیشتر فكر می كردم بیش تر حال می كردم داشتم می دیدم این دنیا برای من نیست اصلا هم نمی تونم با آدماش سازگار باشم.این روزا بیشتر شبیه یه كابوسن تا زندگی .پوچی اونقدر زیاد شده كه هیچی حال نمی ده اینو از ته دل می گم . فقط می خوام بخوابم یا معتاد بشم و بهتر ازینا خودكشی كنم.چشامو كه برای خوابیدن می بندم حال می كنم.هیچ تصویری از آینده ندارم . آینده ای رو برای خودم نمیبینم و از فكر كردن به آینده می ترسم . تنبلی همه ی وجودمو گرفته و توی شهوت دارم غوطه می خورم.دلهره ی شدیدی هم دارم .پاهامم سست شده.اینروزا هی به اینتر سر می زنم نمی دونم چرا هی می رم توی یاهومسنجر و می بینم همه آف هستن هیچ آفی هم ندارم .اصلا این اینترنت چیزه خیلی بدیه .یه دنیای دروغیه اما شاید واسه ی همینه كه حال می ده. اصلا نمی دونم واقعیت یا رویا چیه . خیلی هم تو كفه یه دخترم یعنی بازم هر دختر خوشگلی مریضم میكنه . و وقتی هم مریض می شم اعصابم خورد می شه خیلی هم حسود می شم و اصلا نمی تونم با یه پسر دیگه ببینمش كه اینم كلا خلاف عقیدمه وقتی هم با یكی میبینم دیوونه می شم و می تونم همون لحظه خودكشی كنم . خیلی خستم بدنم خیلی درد می كنه : زانوهام كمرم و ... اصلا به بدنم نمی رسم.یعنی هر چی بگن مسموم كنندس یا ضرر داره با لذت بیشتری می خورم. نمی دونم چرا از اذیت كردنه خودم لذت می برم.با خودم خیلی درگیرم . انگار با خودم دعوا دارم .همش خودمو ضایع می كنم. خلاصه همه چیزمو می برم زیر ذره بین . اعصابم خیلی خورده فقط یه لحظه می خوام همه دست از سرم بردارن و مجبور به انجام دادن و انجام ندادن چیزا نشم.عرف جامعه خیلی اعصابمو خورد می كنه.ولی می دونم كه آدم خوبی هستم.هیچ وقت دوست ندارم كسیو ناراحت كنم این كار باعث عذاب وجدان من می شه .هی تو اگه از دست من ناراحتی منو ببخش چون هیچ وقت از روی عمد امكان نداره كسیو ناراحت كنم و ناراحتیه یكیرو نمی تونم تحمل كنم . به آدما خیلی وابستگی دارم و دوریشون منو رنج می ده مخصوصا دوری از آدمایی كه همیشه پیشمن و دوری از اونایی كه دوسشون دارم و دوری از آدمای مهربون چون از آدمای مهربون و خون گرم و خوش خنده خیلی خوشم میاد.خیلی دوست دارم یكی به من محبت كنه یا منو دوست داشته باشه یا یه لحظه تو فكرش باشم( اه اه چه آشغال نوشتم اما عجب غرورمو زیر پا می ذارم.) این به من امید می ده . ولی از اونایی كه با ترحم بهم نگاه می كنن خیلی متنفرم . این كاره اونا باعث می شه خودمو ضعیف حس كنم . نمی دونم چرا دلم اینقد نازكه و خیلی به بعضییا رحمم می یاد و براشون ناراحت می شم و خودمو ناراحت می كنم. شاید هنوز بچم و بزرگ نشدم(این دروغه اصلا خوشم نیومد از این كلمه ای كه برای خودم به كار بردم).از رمانتیك بودن و اینجور اداها بدم می یاد ولی فكر كنم خیلی رمانتیكم از عشق هم بدم میاد ولی هر روز عاشق یكیم(كه اینكاره بدیه ولی..) . خیلی دوست دارم لحظه های عشقولانه و رمانتیك داشته باشم ولی یه جهت دیگه هم دارم و اونم اینه كه دارم تمرین می كنم همه این حسای زنانرو از خودم دور كنم و توی خودم بكشم .و بی رحم و خشن بشم و تریپای خشن بزنم چون می دونم این هم حال می ده و می دونم حتما این حسای زنانرو ترك خواهم كرد و خیلی دوس دارم برم كونگ فو . می خوام دعوا كنم و ... اینا حال میدن و...خیلی دوست دارم منو همه اونطوری كه هستم ببینن و سو تفاهم نشه . همیشه دوست دارم درون و بیرونم یكی باشه و تا حدی تو وبلاگ موفق به این كار شدم ولی همه ی چیزای درونمو بیرون نمی ریزم. از آدمای قانونمند و همه پسند و مودب بدم میاد چون فكر می كنم آدمای دروغگو یا كثیفی هستن از سلیقه ی عوام همیشه به دورم.و این یكم باعث ضربه خوردنم شده وباعث شده بعضیا از من خوششون نیاد ولی در هر حال(ببخشید این تیكه هاش یكم غیر انسانیه) من یك بدن هستم.من میلیونها مولكول هستم.من یك تیكه گوشت هستم.من یك قطره اسپرم هستم.اونی كه منو آورده می تونسته منو تو دسشویی بریزه.اما یه كاره دیگه ای كرده و من اومدم.ما همه چن تیكه گوشت بی مصرفیم(همه تشبیهات از خودمه ها حال كنین) . زندگیمون چیه؟غذا خوردن و سكس كه بقیه بی خودیه و فكر ما ناقصه و به درد هیچی نمی خوره (البته اینارو نگفتما برین خودكشی كنین این حرفارو خیلی هم باور نكنین چون ممكنه اشتباه باشه این حرفا خطرناكه و بهشون نزدیك نشین یه چیزی هم بگم از من بدتون نیادا اینارو از ته ته دل نمی گم ) ما هممون محكوم به مرگیم.یه روزی زیر خاك می پوسیم و ممكنه یكی بیاد رومون بشاشه و شاشیدناش با ما قاطی شن و بدونیم كه ارزشمون قدر همونه.ما هیچی نیستیم.ما می تونیم هر غلطی بكنیم ( دیگه ادامه نمی دم بسه چون اینارو كه می گم از زندگی بدم میاد) می دونین به نظره من گناه یعنی چی؟ من فكر می كنم گناه یعنی موجب آزار دیگری شدن . یعنی دیگری رو اذیت كردن و باعث ناراحتیش شدن وتمام . دیگه هیچی گناه نیست چون هیچ دلیل منطقیی برای اثبات گناه بودنشون فكر نكنم وجود داشته باشه و دیگه خسته شدم بقیشو هم شاید بنویسم.
نوشته شده توسط reza در پنجشنبه 29 دی 1384و ساعت 03:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومي , ]
امروز پشت كامپیوتر نشسته بودم و یكی از آهنگای آذریه اون گروهه نروژیو كه میثم تو وبلاگش گذاشته بود گوش می كردم تو خونه هم داشتن حاضر می شدن بعد از این كه حاضر شدن به من یه تارف الكی كردن كه اگه تو هم میای بیا خونه داداش معلوم بود كه نمی خواستن ببرنم ولی من می خواستم برم پس بهشون گفتم بذارین زود برم حموم بیام با وجود اینكه می دونستن وقته حموم من گذشته و خیلی قاتیم و موهام كپكی شده و نمی تونم بیام الكی گفتن نه حموم نرو همینطوری اگه می تونی بیا و با وجود اینكه می تونستن منتظر بشن تا زود حاضر شم رفتن اما نمی دونم چرا منو نخواستن ببرن خیلی وقتا حتی تارف هم نمی كنن بیام .پس گفتم ولش اینا همیشه اینطورین و زدم آوریل و صداشو بلند كردم كه داشت آهنگ هو نوز رو می خوند پس وردپدوهم باز كردم و مشغول نوشتن اینا شدم و یه دلیل جالب برای زنده موندن پیدا كردم كه فكر كردم دلیله منطقییه و اینارو نوشتم تا حالا اینجور دلیلی رو نشنیده بودم ولی ایول به خودم. من و تو یك بدن هستیم . دو تا پا داریم برای راه رفتن پس چرا تا وقتی كه پاهارو داریم راه نریم اگه قرار بود راه نریم كه پا نداشتیم دو تا چشم داریم برای دیدن پس چرا نبینیم و خیلی چیزای دیگه هم داریم برای انجام كارای دیگه كه ازینا معلوم می شه این بدن برای زندگی كردن ساخته شده و هدف از این بدن زندگیه دیگه و وقتی خودش خسته شد پاها از كار می افته و چشا می میره و بقیه هم همینطور اونوقته كه معلوم می شه این بدن برای مردن آمادس كه خودش هم می میره.پس می شه گفت تا وقتی كه بمیری زندگی كن.و هدفتو كه راه رفتن و دیدن و.. است فراموش نكن. البته فكر كنم كه خیلی پوچ بود و بیشتر از اینكه آدمو به زندگی كردن تشویق كنه یكم هم نا امیدش می كنه. ایول انگار به مطلب قبلیم نظر دادن برم بخونم
نوشته شده توسط reza در پنجشنبه 29 دی 1384و ساعت 02:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومي , ]
دو تا عکسه خیلی باحال از خودم و میثم با سیبیل. از دست ندینشون. http://www.flickr.com/photos/papatya666/
نوشته شده توسط reza در چهارشنبه 21 دی 1384و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|